X
تبلیغات
گنجشکک اشی مشی

گنجشکک اشی مشی

...... با اینا زمستونو سر می کنم - با اینا خستگیمو در می کنم......

بهاری در دل

بهاری در سر

بهاری در چشم

چشم و دلم روشن

نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 13:5 توسط میم| |

«افسانه ی نامزد نوروز را نشنیده اید؟ حتماً شنیده اید. به هر حال من برای شما می گویم.
نامزد نوروز تمام سال را به انتظار نوروز می نشیند، می گوید چه کار کنم، چه کار نکنم؟ می گوید یک شال گردن سبز برای نوروز می بافم که وقتی آمد بهش بدهم. اما موقع سال تحویل خوابش می برد. نوروز از راه می رسد، همه جا را سبز میکند و می رود. نامزدش از خواب بیدار می شود می بیند که نوروز آمده و رفته. می گوید ای وای چه خاکی بر سرم شد! تا سه روز از غصه گریه میکند، روز سوم، اگر خودش را بیندازد توی آتش، آن سال هوا آفتابی و گرم است. اگر خودش را به خاک بیندازد، آن سال باد و خاک می آید، و اگر خودش را پرت کند توی دریا، سال بارانی خوبی در پیش است.»  -سال بلوا- عباس معروفی-

خب . روز سوم فروردین ما که چشممون به آسمونه ببینیم چه خوابی واسمون دیده این رفیق خواب زده مون

من خوببم و منتظر بهار عزیزم که بیاد تا شال سبزشو بندازم گردنش. خوابم اگر نبره البته.

تو هم خوب باش دوست خوبم که دلم به خوشیت گرم باشه.

همه آرزوهای خوب خدا مال تو، حال خوب تو مال من.

سال خوبی داشته باشی. خدا همیشه نگهدارت باشه.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 12:3 توسط میم| |

میون اینهمه حرف - اینهمه بیا برو - جای چیزی خالیه - یه ترانه واسه تو

خب اینم یه ترانه بهاری

یکی بود یکی نبودم       گوشه گوشهء سرودم

تو قنوت هر ترانه            فکر دستای تو بودم

                          .

                          .

                          .

 نه دیگه اصرار نکنید بقیش رو قرار نیست اینجا بنویسم

مثلا قرار نیست بنویسم که بعدش

فکر دستای تو بودم              وقتی شب، شبِ سفر بود

وقتی هیچ دستی دری رو          رو به غربت تو نگشـود

یا مثلا بعدش

وقتی هر ثانیهء شب             یه ستاره شعله ور شد

چشم آسمون ازین غم          رنــگ خاکسترِ تــر شد

 

وقتی خاک تشنه بودم            وقتی بارون نمیبارید

  تو برام نم نم بارون       شدی و هیشکی نفهمید

 

من و تو با بغض بارون      توی چشم هم شکستیم

این شکستن بی صدا بود      کوله بار غمو بستیم

                            .

                            .

                            .

نه دیگه واقعا نمیشه. آخر قصه رو نگه میدارم واسه روز مبادا

حالا فعلا تا همون روز مبادا

چه هوایی

چه هوایی

چه هوایی

اینجا همش داره بارون میباره

یه بهار تمام عیار

بهار من

بهار عزیز من

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 12:11 توسط میم| |

........

من سفر کردم از ترانه به تو

                                تا تو از راه دور برگردی

راه کوتاه کن مسافر من

                              پیش، از آنکه خسته تر گردی

.........

این میانبر پیش بهاری عجالتا پیشکش تا بهار عزیز منتظر

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1392ساعت 10:19 توسط میم| |

یه روز رفتم جمعه بازار کتاب و چند تا کتاب نایاب از زیرزمینا گیر آوردم و منتظر بودم که این کنکور گرامی رو پشت سر بذارم که بشینم بخونمشون. دوتا معروفی و یکی قاسمی. نه که خیلی درس خوندم واسه ارشد، جو امتحان بدجور گرفته بودم رو دوشم سنگینی میکرد. حداقلش این بود که سایه سنگینش بهم اجازه نمیداد دست به کتابام ببرم که اگه من وقت دارم پس چرا درسمو نمیخونم؟ ولی از بعد از امتحان یهویی وقتم آزاد شده. بعد از امتحان کلی تو دانشگاه فردوسی پیاده روی کردم و دلم دانشگاه خواست به اندازهء سال ۷۸ و بعدش هم رفتم بلیط بخرم که گفتن منسوخ شده لذا یه من کارت خریدم و بعد هزار سال سوار اتوبوس شدم و تنها فارغ از خویشتن و بی خبر از عهد و عیال و فغان اطفال راهی خونه شدم. وه که چه خوش گذشت. هوا هم که بوی بهار میداد و باز ما رو میپریشفت همونجور . خلاصه که خدا رو شکر.

    • عزیز سال بی بارون
    • دیگه کم کمک باید بخونیم
    • سر اومد زمستون...  
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 13:25 توسط میم| |

تو مـــی دانی

حتــی اگر کنارم نشسته باشی ...

باز هم دلتنگ تو ام !

حالا 

ببیـــن

نبـــودنت ، با من چه می کند !

نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1392ساعت 3:51 توسط میم| |

"باید از کوچه های تنگ و پیچاپیچ بین کوزه ها میگذشتم، زیر روزنهء سقف آسمان چشم هام را می بستم، خود را به آغوشش می انداختم و بوی خاک مستم میکرد، اما هرگز شهامت نداشتم، و هرگز گناه را به گردن کسی نینداختم. تنها سوختم، بی آن که بت ها را شکسته باشم."

این پیامبر بی کتاب - جناب معروفی-

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392ساعت 4:57 توسط میم| |

داشتم دفتر سال ۸۹ رو ورق ميزدم به يه شعري برخوردم كه يادمه اون زمان نخواستم كه ثبتش كنم شايد به اين خاطر كه يكم غمگنانه بود و سرانجام  بي تكليفي داشت(شعر رو ميگم ها) الان ديگه آغاز و انجامش خيلي برام نقش پررنگي نداره (بازم منظورم آغاز و انجام شعره) فقط مينويسم كه فراموش نشه. فكر ميكنم مربوط به تير ماه سال ۸۹ بود:

بعد از بهار ديگر باغي شكفتني نيست

ناگفته هاي عمري يكباره گفتني نيست

دستي كه بر من از تو نقشي كشيد روزي

كوتاه ماند و نقشي اينسان نهفتني نيست

ذكر شبانه بودي شايد بهانه بودي

شب سر رسيده اما اين چشم خفتني نيست.

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1392ساعت 14:5 توسط میم| |

درست مثل توی کارتونا که آدم از یه کوهی پرت میشه یا یه چیزی میخوره تو سرش بعد دور سرش یه عالم ستاره میچرخه این کلمه ها دیروز همینجور دور سرم چرخ میزدن. سرگیجه گرفتم. هر چی فکر کردم که من کجا اینها رو زندگی کرده بودم. بعد ناخودآگاه رفتم سراغ کتابخونه و ناخودآگاه سمفونی معروفی رو برداشتم و ناخودآگاه رفتم تو همون صفحه ها و تا ساعت 3:30 شب شاید 5 بار دوباره و دوباره خوندمش و زیر تمام کلماتش رو خط کشیدم. بعد هی به آخرش رسیدم و هی برگشتم ببینم که اصلا چطور شد که به آخرش رسیدم. ک.م جان یادته یه دفعه سال 78 شوخی شوخی شروع کردیم به تجسم احمقانه صحنه مرگ من و بعد اونقدر جلو رفتیم که نشستیم های های گریه کردیم. همون شکلی شده بودم دیشب . و بی اندازه از بوی مرگ ترسیدم. آخرش اینجوری تموم میشد. ولی قبلش بگم که الان خیلی خوبم و اصلا چه معنی داره که آخر همه قصه ها باید اینجوری تموم بشه. آخرش اینجوری تموم شد:

..........

قلبش تند میزد. دستهاش میلرزید. گفت: این نیست آقای دکتر. باور کنید همین است. ولی مطمئنم که این نیست

گفت: پس کجایی، سورملینا؟

هیچ کس آنجا نبود که جوابش را بدهد. گفت : سورملینا که بگویم: جانم

پنجه دست چپم را که یک انگشتری با نگین سبز زمرد در انگشت میانی ام بود، از هم گشودم و لای موهاش فرو بردم و گفتم : عزیزم.

دستش را بالای سرش دراز کرد و کلید برق را زد. و در تاریکی مرا دید که دست لای موهاش فرو میبردم. خواست که من بگویم عزیزم.

گفتم: عزیزم. عزیزم.



من خوبم بخدا فقط یکم درگیر کلمه ها بودم

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1392ساعت 18:37 توسط میم| |

من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392ساعت 10:28 توسط میم| |

Design By : nightSelect.com