گنجشکک اشی مشی

...... با اینا زمستونو سر می کنم - با اینا خستگیمو در می کنم......

منتظر بهارم. از یه جنس دیگه . با عطر و بوی دیگه . اما بهار

خدا رو شکر میکنم به خاطر بودنش

از کلاس کشف المحجوب میام. استادم خانم دکتر ناصری به طرز عجیبی شبیهه به من. چشمهاش، رنگ پوستش، حتىانگشتهاش و سورمه ای که همیشه می پوشه. منه پیر و خط خطی تر از اینکه الانم.

و اون چیزی که منو این طور مصرانه میکشونه اینجا چیزیه شبیه به این که دیشب خوندم و گم شدم درش

.....

آن پیر گفت که : " اندوه ما ابدیست. نه هرگز همت ما مقصود را بیابد و نه کلیت ما نیست گردد اندر دنیا و آخرت" از آنچه یافتن چیزی را مجانست باید و وی جنس نه، و اعراض از حدیث وی را غفلت باید و درویش غافل نه. پس گرفتاریی ست فتاده همیشگی، و راهی پیش آمده مشکل، و آن دوستی است با آن که کس را به دیدار وی راه نه، و وصال وی از جنس مقدور خلق نه، و بر فنا تبدل صورت نه، و بر بقا تغیر نه. هرگز فانی باقی شود تا وصلت بود ، و یا باقی فانی شود تا قربت بود؟ کار دوستان وی از سر به سر. تسلی دل را عبارتی آراسته ساخته ، و آرام جان را مقامات و منازل و طریق هویدا گردانیده. و او منزه از اوصاف و احوال خلق.

کشف المحجوب - هجویری

آرام جان را.... فقط.

جرات کردم بعد خیلی وقت ازین حرفا زدم

 

روزگارتون بهاری

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:51 توسط میم| |

می تراشم از تو در چشمان خود بتخانه ای

تا در آیینـــه در آیـــی و مـــرا ماند نگاتــــ

نیک بنگر من یکی بتخانه ام در دست تو

ماه من لشکر بکش یک شب به فتح سومنات

.

.

.

سومه : ماه

نات : صاحب

سومنات : بتخانه معروف هندویان که سلطان محمودش فتح کرد

تا که خیلی هم دست خالی نباشم بعد اینهمه شب امتحان تاریخ بیهقی. فتح سومنات.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳ساعت 12:23 توسط میم| |

[نیشخند] ابرای مهر ماهی من - پر از بارون و زندگی. کلی نقشه رنگی رنگی دارم واسه خودم. [نیشخند] گفتم بنویسم که ازون هول و هراس کاذب پست قبلی یکم کم شه. در کمال شرمندگی. [نیشخند] چه هوایی...چه هوایی...چه هوایی.... بارون بازی و برگ بازی و من و مرسین. ز کنج صومعه حافظ مجوی گوهر عشق - قدم برون نه اگر میل جستجو داری
نوشته شده در شنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 12:49 توسط میم| |

جز آستان تو ام در جهان پناهی نیست..... رفتن همیشه هزار جور حس رو به همراه داره . یه چیزی توی دلت هور هور میکنه. گاهی اشتیاق و گاهی دلهره. حالا من اینجام . سر همین پل رفتن. تا به یاد دارم هر روز صبح یه برنامه ای داشتم برای اینکه تن خواب آلوده رو به زور از تخت بکشم پایین و بزنم بیرون و چه روزایی که ازین بابت تا خود ظهر فحش دادم خودمو و چه روزایی که به بوی خوش خاک و هوای تازه دم صبح دوباره زنده شدم. چه روزایی که رسیده نرسیده قبل از هرچیز این دریچه رو گشودم که به خطی خبری از دوست چشمم روشن بشه. که خورشیدم طلوع کنه. بعد از تخت خودم و اتاق خودم وقتی که بچه بودم که خیلی خصوصی بود، اینجا پشت این میز و روی این صفحه بهترین جا برای نوشتن بود. حالا اما انگار که گمشده ای داشته باشم همش بی قرار رفتنم. رفتن باز اگر آدم از همه چی دل کنده باشه ساده ست. من اما مشکلم اینجاس که دل کندنم کلا سخته. کار خوبی دارم که هم حس طبیعت دوستیم رو ارضا میکنه هم حس وطن پرستی و هم حس مهندسیم رو. با بهترین محیط اجتماعی که میشه انتظارش رو داشت. و دوستان خوب. حالا من با اینهمه دارم همه اینا رو میذارم و میرم. حالا بیش از هر چیزی دوست دارم یه مدتی رو با مرسین بگذرونم . هر لحظه که ازش دورم احساس میکنم چیزی رو از دست میدم. کم دارمش. و فکر میکنم الان دقیقا همون وقتیه که باید با مرسین بگذرونم. علاوه بر این فکر میکنم که باید یه زندگی دیگه رو هم تجربه کنم. اینکه مثلا برای یه مدت کوتاهی هر روز صبح دغدغه رسیدن نداشته باشم. نخواد که از کسی مرخصی بگیرم برای لحظه ای از عمر که بگذره . و برای همه اینا دنبال یه بهانه قابل قبول میگشتم. این شد که خواستم که دوباره دانشجو باشم که شدم. الان دوستان شما به قول ک.م با یه دانشجوی تحصیلات تکمیلی ادبیات روبرو هستین. :D همه اینا رو گفتم که برسم به اینجا که دوباره نشستن و نوشتنم اینجا شاید یکم طول بکشه . شاید یه مدت نتونم بنویسم. هرچند که پیش از این هم حضور قابل توجهی نداشتم. حالا اما میرم که ببینم میتونم چیزی پیدا کنم. گوهر شب چراغی، که چراغم باشه. اگه دستم بهش رسید قول میدم برافروزم که با هم ببینیم پیش پامون رو. خلاصه که خیلی التماس دعا. به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود- خیال باشد کاین کار بی حواله بر آید
نوشته شده در چهارشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۳ساعت 14:6 توسط میم| |

من اگر ترانه‌خوانِ گريه‌هاي تو نباشم

هرگز از الفباي اين همه سادگي

به بي‌نيازي هفت‌آسمانِ پرده‌نشين نخواهم رسيد.

-سید-


فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب

که حــــیف باشد ازو غـــــیر او تمـــــنایی

که حــــیف باشد ازو غـــــیر او تمـــــنایی

که حــــیف باشد ازو غـــــیر او .....


آدما به عوامل بیرونی، یه صدایی تصویری چیزی عکس العمل نشون میدن و لذا از یه عده که در جمعیت قرار گرفتن چون عوامل بیرونی یکسانه انتظار عکس العمل مشابه میره.

من اینجا نشستم پشت میزم و در گوشم زمزمه ای تکرار میشه یا تصویری پیش چشمم میاد یا حرفی، خطی برقی میزنه در خاطرم و ناخودآگاه چهره در هم میکشم یا به نجوا چیزی میگم، شعری میخونم یا گاهی برقی میزنه چشمام و همه اینا رو خب یه عده دور و بریام که تا حدودی میشناسمن و یه ۷-۸ سالی هست که داریم با هم کار میکنیم و عمر میگذرونیم شاید بتونن به راحتی ازش بگذرن و نادیده بگیرن و گاهی مثلا به گفتن طراحیای خنده دار یا گریه دار بسنده کنن! ولی آخه این کارآموزا که تازه اومدن که اتفاقا خیلی هم شبیهند به ما وقتی که کوچک بودیم از کجا میخوان بدونن آخه. حق دارن گاهی با تعجب نگاه کنن و فکر کنن که....

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 11:58 توسط میم| |

ببین چه گنجشکای خوشگلی پیدا کردم که گنجشککم تنها نباشه!
فقط اون متن محو بک گراندش رو دوست نداشتم که البته خیلی هم به چشم نمیاد.
 آره همینجوریه دیگه . آدم از محتوا که وا بمونه مجبوره هی به در و دیوار بپردازه.
نوشته شده در یکشنبه هشتم تیر ۱۳۹۳ساعت 9:31 توسط میم| |

همیشه خواب میدیدم

                         که دارم ماه میچینم

 تو تعبیر همون خوابی

                        همون رویای شیرینم

                       .

                       .

                       .

 یه ترانه تازه در کردم دوستام. حالا فعلا همین قدرش عجالتا پیشکش تا ببینیم که به کجا میبردمون

 ------

 دلم اما لک زده برای غزل

نوشته شده در چهارشنبه چهارم تیر ۱۳۹۳ساعت 11:12 توسط میم| |

با اجازه ی شاملو

دیگر خدای را در پستوی خانه نهان نخواهم کرد

دیری ست که بی هراس

بر بام بلند شب آمده

برایت چراغ آورده ام

برایت بامداد و بوسه آورده ام

برایت باران آسودگی ، امان

برایت آب آورده ام

دست و روی خسته خویش را ،

از این عذاب بی شفا بشوی ;

-همان سید خودمان-

بعدش هم

بشوی اوراق اگر همدرس مایی ....

بعدش هم تولد گذشته م مبارک

نوشته شده در چهارشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 10:18 توسط میم| |

بهاری در دل

بهاری در سر

بهاری در چشم

چشم و دلم روشن

نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۳ساعت 13:5 توسط میم| |

«افسانه ی نامزد نوروز را نشنیده اید؟ حتماً شنیده اید. به هر حال من برای شما می گویم.
نامزد نوروز تمام سال را به انتظار نوروز می نشیند، می گوید چه کار کنم، چه کار نکنم؟ می گوید یک شال گردن سبز برای نوروز می بافم که وقتی آمد بهش بدهم. اما موقع سال تحویل خوابش می برد. نوروز از راه می رسد، همه جا را سبز میکند و می رود. نامزدش از خواب بیدار می شود می بیند که نوروز آمده و رفته. می گوید ای وای چه خاکی بر سرم شد! تا سه روز از غصه گریه میکند، روز سوم، اگر خودش را بیندازد توی آتش، آن سال هوا آفتابی و گرم است. اگر خودش را به خاک بیندازد، آن سال باد و خاک می آید، و اگر خودش را پرت کند توی دریا، سال بارانی خوبی در پیش است.»  -سال بلوا- عباس معروفی-

خب . روز سوم فروردین ما که چشممون به آسمونه ببینیم چه خوابی واسمون دیده این رفیق خواب زده مون

من خوببم و منتظر بهار عزیزم که بیاد تا شال سبزشو بندازم گردنش. خوابم اگر نبره البته.

تو هم خوب باش دوست خوبم که دلم به خوشیت گرم باشه.

همه آرزوهای خوب خدا مال تو، حال خوب تو مال من.

سال خوبی داشته باشی. خدا همیشه نگهدارت باشه.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۲ساعت 12:3 توسط میم| |

Design By : nightSelect.com