|
|
|
|
|
تقدیم به همه دوستان گرامیم در این روزگار غریب خاصه میهمانان عزیزم شنبه شبی که گذشت :
با تو ای دوست می توان رد شد از همه لحظه های ویــرانی از شبی که بجــــای اسماعیل از دل ما گرفـــت قربــــــانی لحظــــه ای که بهار پـرپـر شد زیر سم ضربه ای زمستانی آن زمان بــــاد از نفــس افتــاد برگ را خواب کـرد زنــــدانی رقص بر شعله ها حرام شد و رسم شد بوسه های پنهانی باز بر خاک تشنـه می پیچــد چشمهء چشمهای بارانــی با تو ای دوست می توان سرداد بـــــاز آواز دل پریشــــــانی می توان در پنــــاه سایهء تـو زیر بــاران گرفت مهمــانی. ----- چشم . به حق داش محسن اینم حذف قیچی سانسور........
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:22 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
نازک به ناز باز مرا رنــــــگ می زنی با چشم بسته قافیـــــه ای تنگ می زنی این شور چیست کز نفس ساز سرکشت ناکوک نغمه های خوش آهنــگ می زنی بر دارِ تنگِ قالی و نقـــش شکــــارگاه خوش تار و پود جان مرا چنـــگ می زنی بیت الحرامِ دل به خیالِ تو مَحرَم است بُت خانــــهء غــرور مرا سنـــگ می زنی . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 13:11 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
مردگان این سال اما عشق را در کتابهای خاک خورده می جستند در پستوی گنجخانهء صدای مردی بلند که می رفت تا در اعماق امواج تیرآلود و سهمگین مدفون شود و موسیقی در خاطره شان نتی بود کمرنگ که از هر دجّال فعلی سامری جدیدی می ساخت و حوض نقاشی پر شده بود از خون گنجشکها از ماهی های سیاه کوچک که گاهی هوس اقیانوس نقاشی کنند و ببینند که آسمان هر کجا آری همین رنگ است.... آری .. مردگان این سال بی بهره ترین زندگان بودند چرا که وعده گاهشان بهشتی بود نا بارور که یک فصل بیشتر نداشت و حور بچگان نیم عریان هیچ گاه در آن به بلوغ نمی رسیدند و بلوغ شکل کاملی بود از مرگ هزار رنگ چون قالی تنگ چون دار...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 7:26 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
داس گندمـــــزار خونيــــن مرا دست دور و سرد تو تبدار كرد
چشم خواب آلوده را بوي علف در هواي درد تو بيـــــــدار كرد مهرگان ما بهاي خون توست زين تطاول ها خزان بسيار كرد يا از آن جوش و خروش تاكِ تر كز جفا انــــدر خم خمــار كرد دست من كي مي رسد بر پاي دوست تا به زنجيرم خيــال يــار كرد بوي نان تـازه را دستي حقيـر شعله ها بر جان گندمزار كرد بار سنگين غمت دستاس شد قصد جان شانـه هاي زار كرد خون تو در برگهـايم سبـــز بـود سوگ تو پـاييز را تكـرار كــرد. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 13:28 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
يك چند به شرم باز مهمان توام قرباني مكر شوخ چشمان توام
تا كي به حراج دل و دينم آيي بازاري كوچه گرد ميدان توام پيش از هوس جامه زهد رمضان رسوايي جام نيم شعبان توام در من خرد شك و يقين در جدلند خود شكي و حيرانيٍ ايمان توام. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 14:15 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
مردی کنـار پنجره ام جــان داد در کوچـه بــاد پنجره ها را بست شعر تری در آتش غیرت سوخت خاکستری به آینه ها بنشست آوار شد چنـان که زمـان بر من بر بـــاغ تــازه برف زمستــانی دزدید مرگ از لب برگی سبــز نابــاورانــه بوســه پنهــانــی خشکید باغ خـانه و من تنــها در قاب خیس پنجره می دیدم گلبــرگهای خاطره را تک تک از آخرین ستاره شب چیـــدم خاموش شد درخشش امیدی کز جای جای کوچه به شب پیوست حتی خدا به هیبت خورشیدی تاریک شد و پنجره اش را بست.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 9:36 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
خود از خوابهایم برآمده بود آن که تعبیر خشکسالی زد برخواب خدای کشتزارهای بارور باید می دانستم که خون جز لاله بار نمی دهد و اشک جز بر کویر نمی بارد ماه در چاه زنده به گور شد وقتی برادرانش سکوت شب را به بانگ گلوله شکستند به جای اذان و سرپوشی سیاه از شرم بر گلبرگهای تازه عشقی پوشاندند که تاریخ سرزمینم بود. من ماندم و یک گور بی نام و نشان تاریخ ماند و هزار تیشه و نه حتی فرهاد تراش ، بر بلندای بیستون افسانه. دیگر دست کسی به ماه نمی رسد و هر سال ظهر عاشورا دوازده ستاره حول یک چاه به سجده می افتند.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 14:8 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
سهراب کُشی صفحهء تاریـــخ سیاهی از دفتر سـی پارهء عمـر پدران است میراث من و توست که پیچیده چنان بند بر پای زبان بستهء مردان جوان است داغی ست که بر تارک پیشانی این خاک بر قلّهء خاموش دماونــد نشان است پامــال غــــرور و طمـــع مــار بــــدوشـان نه نوش نه دارو نه زمان مرهم آن است خون میچکد از دشنهء شب بر تن خورشید هر روز در این دشت سیاووش کُشان است "خاک پدران است که دست دگران است" تا بود چنین بوده و تا هست چنان است. تقديم به مادر داغدار سهراب اعرابي |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 11:14 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
تفنگ دسته نقـــره ات رو برادر هزارون سال پیش از این فروختی نشستی ورد بارون ساز خوندی نگاهت رو به دست ابرا دوختـی از ابرا جای بارون سنگ بـارید و لیلی سنگســـار غیرتت شد و سقف خونت ازغم چکّه می کرد رجز خوندن تو مسجد عادتت شد به موی خواهرت آتش کشیدند به گَلّــَت گرگ زد درخواب بـودی و خورشید از عزا شب را به تن کرد هنوز انـدر خـم مهتـــاب بـــودی بهار اینبــــار آمــــد تا بمـانـــــد تگرگِ مرگ بر نوشاخــه ها زد عروس خون بس پیر زمستون بهار عمــرشو در خونبـــها زد به خون در حجله غلتید و ندیدی به غم با گریه خندیـد و ندیدی طناب دار شد گیس بلنــدش به دورش تنگ پیچید و ندیـدی قبای ترمه درمونش نمی شد و لاله کاسه گردونش نمی شد مصیبت نامهء شام غریبـــون دوای جسم بی جونش نمی شد "میگن اسبت رفیق روز جنگِ مو می گویم از او بهتر تفنگِ" تفنگت که نباشه یک بیابون بـرات انــــدازهء زنــــــدون تنگِ "سوار بی تفنگ قربی نداره سوار وقتی تفنگ داره سواره" برادر اسبتو زین کن که این دشت از این غــم تا قیــامت داغـدارـ چراغِ سنگ خوردت دادِ بی داد شقایق های مردت دادِ بی داد از این ویران که روزی خانه ام بود از اين بيداد كن فریــاد ، فریــاد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 11:38 توسط میم
|
|
||
|
|
|
|
|
کار از آخر غروب گذشت کارد بر استخوان روز رسید بام پر شد ز شوم نامۀ بوم داغ بست از تب ، آفتابِ امید ♠ شهر پر بود از صدایی دور به بلنــدای سبـــز گلدستـه باز تکرار موج بی هدفی آسمان گنبـدیست سر بسته ♣ چکمه های سیاه ناشنوا لب جویی که بوی خون می داد ظهر خرداد ماه تیرآلود خبری شوم از جنون می داد ♦ دست برگشته بودُ رو شده بود نقش سربازهای سَرخورده آخر بازی جوانی ما ... بی بیٍ قلبــهای دل مـرده ♥ خنده ای شوم زد که دستت را با همه دستپاچگی خواندم گفت این بار نوبت نَرَس است حاکم دست بعد هم ماندم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 14:10 توسط میم
|
|
||