گنجشکک اشی مشی

...... با اینا زمستونو سر می کنم - با اینا خستگیمو در می کنم......

ببین چه گنجشکای خوشگلی پیدا کردم که گنجشککم تنها نباشه!
فقط اون متن محو بک گراندش رو دوست نداشتم که البته خیلی هم به چشم نمیاد.
 آره همینجوریه دیگه . آدم از محتوا که وا بمونه مجبوره هی به در و دیوار بپردازه.
نوشته شده در یکشنبه هشتم تیر 1393ساعت 9:31 توسط میم| |

همیشه خواب میدیدم

                         که دارم ماه میچینم

 تو تعبیر همون خوابی

                        همون رویای شیرینم

                       .

                       .

                       .

 یه ترانه تازه در کردم دوستام. حالا فعلا همین قدرش عجالتا پیشکش تا ببینیم که به کجا میبردمون

 ------

 دلم اما لک زده برای غزل

نوشته شده در چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 11:12 توسط میم| |

با اجازه ی شاملو

دیگر خدای را در پستوی خانه نهان نخواهم کرد

دیری ست که بی هراس

بر بام بلند شب آمده

برایت چراغ آورده ام

برایت بامداد و بوسه آورده ام

برایت باران آسودگی ، امان

برایت آب آورده ام

دست و روی خسته خویش را ،

از این عذاب بی شفا بشوی ;

-همان سید خودمان-

بعدش هم

بشوی اوراق اگر همدرس مایی ....

بعدش هم تولد گذشته م مبارک

نوشته شده در چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت 10:18 توسط میم| |

بهاری در دل

بهاری در سر

بهاری در چشم

چشم و دلم روشن

نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 13:5 توسط میم| |

«افسانه ی نامزد نوروز را نشنیده اید؟ حتماً شنیده اید. به هر حال من برای شما می گویم.
نامزد نوروز تمام سال را به انتظار نوروز می نشیند، می گوید چه کار کنم، چه کار نکنم؟ می گوید یک شال گردن سبز برای نوروز می بافم که وقتی آمد بهش بدهم. اما موقع سال تحویل خوابش می برد. نوروز از راه می رسد، همه جا را سبز میکند و می رود. نامزدش از خواب بیدار می شود می بیند که نوروز آمده و رفته. می گوید ای وای چه خاکی بر سرم شد! تا سه روز از غصه گریه میکند، روز سوم، اگر خودش را بیندازد توی آتش، آن سال هوا آفتابی و گرم است. اگر خودش را به خاک بیندازد، آن سال باد و خاک می آید، و اگر خودش را پرت کند توی دریا، سال بارانی خوبی در پیش است.»  -سال بلوا- عباس معروفی-

خب . روز سوم فروردین ما که چشممون به آسمونه ببینیم چه خوابی واسمون دیده این رفیق خواب زده مون

من خوببم و منتظر بهار عزیزم که بیاد تا شال سبزشو بندازم گردنش. خوابم اگر نبره البته.

تو هم خوب باش دوست خوبم که دلم به خوشیت گرم باشه.

همه آرزوهای خوب خدا مال تو، حال خوب تو مال من.

سال خوبی داشته باشی. خدا همیشه نگهدارت باشه.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 12:3 توسط میم| |

میون اینهمه حرف - اینهمه بیا برو - جای چیزی خالیه - یه ترانه واسه تو

خب اینم یه ترانه بهاری

یکی بود یکی نبودم       گوشه گوشهء سرودم

تو قنوت هر ترانه            فکر دستای تو بودم

                          .

                          .

                          .

 نه دیگه اصرار نکنید بقیش رو قرار نیست اینجا بنویسم

مثلا قرار نیست بنویسم که بعدش

فکر دستای تو بودم              وقتی شب، شبِ سفر بود

وقتی هیچ دستی دری رو          رو به غربت تو نگشـود

یا مثلا بعدش

وقتی هر ثانیهء شب             یه ستاره شعله ور شد

چشم آسمون ازین غم          رنــگ خاکسترِ تــر شد

 

وقتی خاک تشنه بودم            وقتی بارون نمیبارید

  تو برام نم نم بارون       شدی و هیشکی نفهمید

 

من و تو با بغض بارون      توی چشم هم شکستیم

این شکستن بی صدا بود      کوله بار غمو بستیم

                            .

                            .

                            .

نه دیگه واقعا نمیشه. آخر قصه رو نگه میدارم واسه روز مبادا

حالا فعلا تا همون روز مبادا

چه هوایی

چه هوایی

چه هوایی

اینجا همش داره بارون میباره

یه بهار تمام عیار

بهار من

بهار عزیز من

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 12:11 توسط میم| |

........

من سفر کردم از ترانه به تو

                                تا تو از راه دور برگردی

راه کوتاه کن مسافر من

                              پیش، از آنکه خسته تر گردی

.........

این میانبر پیش بهاری عجالتا پیشکش تا بهار عزیز منتظر

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1392ساعت 10:19 توسط میم| |

یه روز رفتم جمعه بازار کتاب و چند تا کتاب نایاب از زیرزمینا گیر آوردم و منتظر بودم که این کنکور گرامی رو پشت سر بذارم که بشینم بخونمشون. دوتا معروفی و یکی قاسمی. نه که خیلی درس خوندم واسه ارشد، جو امتحان بدجور گرفته بودم رو دوشم سنگینی میکرد. حداقلش این بود که سایه سنگینش بهم اجازه نمیداد دست به کتابام ببرم که اگه من وقت دارم پس چرا درسمو نمیخونم؟ ولی از بعد از امتحان یهویی وقتم آزاد شده. بعد از امتحان کلی تو دانشگاه فردوسی پیاده روی کردم و دلم دانشگاه خواست به اندازهء سال ۷۸ و بعدش هم رفتم بلیط بخرم که گفتن منسوخ شده لذا یه من کارت خریدم و بعد هزار سال سوار اتوبوس شدم و تنها فارغ از خویشتن و بی خبر از عهد و عیال و فغان اطفال راهی خونه شدم. وه که چه خوش گذشت. هوا هم که بوی بهار میداد و باز ما رو میپریشفت همونجور . خلاصه که خدا رو شکر.

    • عزیز سال بی بارون
    • دیگه کم کمک باید بخونیم
    • سر اومد زمستون...  
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 13:25 توسط میم| |

تو مـــی دانی

حتــی اگر کنارم نشسته باشی ...

باز هم دلتنگ تو ام !

حالا 

ببیـــن

نبـــودنت ، با من چه می کند !

نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1392ساعت 3:51 توسط میم| |

"باید از کوچه های تنگ و پیچاپیچ بین کوزه ها میگذشتم، زیر روزنهء سقف آسمان چشم هام را می بستم، خود را به آغوشش می انداختم و بوی خاک مستم میکرد، اما هرگز شهامت نداشتم، و هرگز گناه را به گردن کسی نینداختم. تنها سوختم، بی آن که بت ها را شکسته باشم."

این پیامبر بی کتاب - جناب معروفی-

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392ساعت 4:57 توسط میم| |

Design By : nightSelect.com